تبليغاتX
.
دلم تنگ است در این شبها یقین دارم که می دانی
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی
شدم از درد و تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته می رانی
تپش های دل خستم چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است و پر از امواج بی ساحل
درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
همواره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

+ نوشته شده در 90/10/01ساعت 22:0 توسط حسن |

یه جایی اینو خوندم به دلم نشست گفتم بنویسم تا دوستای گلم هم بخوننش

پاک باشیم و درست بی آنکه بدانیم بهشت و جهنمی وجود دارد

+ نوشته شده در 90/03/11ساعت 12:18 توسط حسن |

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند 

                                                   ما  را ز درون خویش غافل کردند 

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

                                                  سهراب بیا که آب را گل کردند

+ نوشته شده در 90/03/11ساعت 12:13 توسط حسن |

شايد آن روز كه سهراب نوشت :

 تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

 بايد اين طور نوشت :

 هر گلي هم باشي چه شقايق چه

 گل پيچك و ياس زندگي اجباریست.

+ نوشته شده در 89/05/31ساعت 11:49 توسط حسن |

سالها می گذرد :

ومن ازپنجره ی بیداری کوچه های یاد ٬ تورا می نگرم ٬ می پویم

و چنان آرامم که کسی فکرنکرد زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی هست ؟

عاشقی هم دردیست ! ومن از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد!

من برای سالها می  نویسم :

سالها بعد که چشمان تو عاشق دیگری می شوند

افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود... 

 

 

+ نوشته شده در 89/05/31ساعت 11:46 توسط حسن |

آنجا که جهان را به کامم تلخ می گیری و راه را بر من سخت
می دانم که ازروی عطوفت توست
آن طوری که به مهربانی تو اعتقادم هست به غضب تو نیست
به مصیبت هایم تو را شاکرم و خوشحالم از اینکه فراموشم نکردی
هرگاه در آسایش و راحتیم ترس از آن دارم که مرا از یاد برده ای
خدایا من توجه تو را با هیچ آسودگی خاطر معامله نمی کنم
پس در پی هر خطایی بخشش یا جزایی
مرا به خود وامگذار

+ نوشته شده در 88/07/10ساعت 5:7 توسط حسن |

ما همیشه صداهای بلند رو می شنویم ، پر رنگ ها را می بینیم
سخت ها را می خواهیم
غافل از اینکه
خوبها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند
+ نوشته شده در 88/05/13ساعت 1:32 توسط حسن |

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند!

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند.

انکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت

+ نوشته شده در 88/04/25ساعت 18:40 توسط حسن |

خدایا :
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
و مردنی عطا کن که به بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت

+ نوشته شده در 88/04/07ساعت 3:44 توسط حسن |

" در زمانیکه وفا قصه برف به تابستان است

و صداقت گل نایابی است

و در آیینه چشمان شقایق ها نیز

عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست

به چه کسی باید گفت

” با تو خوشبخت ترین انسانم “ "

+ نوشته شده در 88/04/07ساعت 3:22 توسط حسن |

در جهان تا میتوانی ساده ویک رنگ باش  
  قالی از صد رنگ بودن زیر پاست

+ نوشته شده در 88/03/05ساعت 3:2 توسط حسن |