پاک باشیم و درست بی آنکه بدانیم بهشت و جهنمی وجود دارد
ما را ز درون خویش غافل کردند
انگار کسی به فکر ماهی ها نیست
سهراب بیا که آب را گل کردند
شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اين طور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه
گل پيچك و ياس زندگي اجباریست.
سالها می گذرد :
ومن ازپنجره ی بیداری کوچه های یاد ٬ تورا می نگرم ٬ می پویم
و چنان آرامم که کسی فکرنکرد زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی هست ؟
عاشقی هم دردیست ! ومن از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد!
من برای سالها می نویسم :
سالها بعد که چشمان تو عاشق دیگری می شوند
افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود همیشه یکی بود یکی نبود...
آنجا که جهان را به کامم تلخ می گیری و راه را بر من سخت
می دانم که ازروی عطوفت توست
آن طوری که به مهربانی تو اعتقادم هست به غضب تو نیست
به مصیبت هایم تو را شاکرم و خوشحالم از اینکه فراموشم نکردی
هرگاه در آسایش و راحتیم ترس از آن دارم که مرا از یاد برده ای
خدایا من توجه تو را با هیچ آسودگی خاطر معامله نمی کنم
پس در پی هر خطایی بخشش یا جزایی
مرا به خود وامگذار ![]()
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی!
کل دنیا سراب است بخند!
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند.
انکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
خدایا :
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
و مردنی عطا کن که به بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
" در زمانیکه وفا قصه برف به تابستان است
و صداقت گل نایابی است
و در آیینه چشمان شقایق ها نیز
عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست
به چه کسی باید گفت
” با تو خوشبخت ترین انسانم “ "
در جهان تا میتوانی ساده ویک رنگ باش
قالی از صد رنگ بودن زیر پاست![]()